اه ، اه ، حالم به هم میخورد...
همیشه مامان اینها شروع خوب شدن را از نماز خواندن و درست لباس پوشیدن میدانند یا جملههای قلمبه سلمبهای مثل رجوع به وجدان را میگویند .
اه ، اه ، حالم به هم میخورد....
دم سعیده خانم گرم ، فقط او هست که وقتی باهاش درد دل میکنی میگوید : "ببین عزیزم . از همین الآن شروع کن . سر راهت که به خانه میروی ، یک دست لباس شیک بگیر و توی همان اتاق پرو بپوش و آرایش کن، یا دم راهت آرایشگاهی برو. سعی کن مستقیم بروی پارک یا اگر کسی دعوتت کرد به مهمانی برو ، دست آخر نشد خودت را جایی دعوت کن. عزیزم مشکلت بیهمسری است ، همین جاها باید خودت را آرام کنی . نترس کسی دیدی ، سه چهار ماه با هم باشید، اگر خوشت آمد تمامش کن و به مامانت بگو ، اگر هم نیامد نگران نباش بعدی ..."
اه، اه ، حالم به هم می خورد....
واقعا سعیده خانم خیلی باحال هست. هیچ کس مثل او نیست. ولی نمیدانم چرا بعد از سه بار ازدواج کردن تنها زندگی می کند !؟
لئیا پاک و دوست داشتنی بود ولی بی قید به حجاب. افتخار می کرد که جلو خواستگارهایش با تی شرت و شلوار می آمد ولی شرط جالبی داشت؛ شرطش نماز خواندن پسر بود. پارادوکسی برای شخصیتش درست کرده بود عتیقه.
هنوز یکی دو ماه از عقدش بیشتر نگذشته بود که معلوم شد داماد نه اهل نماز است و نه روزه و چیزهای دیگر. آخر او فکر کرده بود صرف گفتن اینکه نماز می خواند کافی است؛ نمی دانست برای کسی که یک عمر اهل نماز نبوده خواندن نماز کار راحتی نسیت.
شاید هم فکر کرده بود مقید بودن عروس به نماز و روزه حرف صرف است و بس. بدتر از همه اینها اینکه نهایتاً کارشان به طلاق کشید و عروس پاک و بی خبر از همه جا هنوز انگشت اشاره اش سمت خدا بود که چون صلاح خدا بوده می پذیرم و هر چه از دوست رسد نیکوست.
هنوز هم سرش را مثل کبک در برف غفلت فرو کرده بود و نمی دانست همه اینها از بی قیدی اش به حجاب آب می خورد.
مگر می شود خدا را دوست داشت و حرف هایش را دلبخواهی اطاعت کرد.
اولی را مطیع باشی، دومی را بی خیال باشی و سومی هم اگر به کامت نشست بپذیری و ...
نمیدانید؛ واقعا نمیدانید؛ چه لذتی دارد وقتی سیاهی رنگ چادرم، دل مردهایی که چشمشان به دنبال خوش رنگترین زن هاست را میزند.
نمیدانید چقدر لذت بخش است وقتی وارد مغازه ای میشوم و میپرسم؛ آقا! اینا قیمتش چنده؟ وفروشنده جوابم را نمیدهد؛ دوباره میپرسم: آقا اینا چنده؟ فروشنده محو موهای مشکرده زن دیگری است و ذوق زده .... و من را اصلا نمیبیند. باز هم سوالم بی جواب میماند و من خوشحال، از مغازه بیرون میآیم.
نمیدانید؛ واقعا نمی دانید؛ چه لذتی دارد وقتی در خیابان و دانشگاه و … راه می روید و صد قافله دل کثیف، همراه شما نیست ....
غیبتِ مادر بزرگ صنم نباشد، هنوز هم قیافه حاج مرتضی به قیافه او می چربد. نه اینکه فکر کنی این را من می گویم، بلکه خود مادر بزرگ صنم هم اعتراف می کرد که حاج مرتضی از او خیلی سر است.
با این حال با گذشت سال ها از زندگی مشترکشان و داشتن کلی نوه و نتیجه هنوز هم مثل لیلی و مجنون همدیگر را می پرستند.
با وجود اینکه سالها پیش مادربزرگ صنم از نامزد اول اش طلاق می گیرد؛ چیزی نمی گذرد که حاج مرتضی که 9 سال هم از او کوچکتر بوده به خواستگاری اش می آید و از ترس اینکه مبادا شخص دیگری به خواستگاری اش برود پیشقدم می شود و او را به عقد خود در می آورد.
با این حال این عروس و داماد با وجود پیر شدنشان و بزرگ تر بودن و زشت تر بودن عروس هنوز لیلی و مجنون مانده اند.
صنم می گفت: دلیلش معلوم است، در روستای مادر بزرگ که مثل این روزها نبوده که دختر ها دم دست باشند که هر پسری با هر دختری که بخواهد بگردد و بخندد و لذت ببرد. آنقدر عرضه کم بوده که مادر بزرگ من با همه زشتی و یکبار طلاقش، قرب و قیمت داشته که حاج مرتضی برایش سر و دست می شکانده و هنوز هم عاشقش هست.
بی دلیل نیست که وقتی عرضه از تقاضا پیشی می گیره این قدر قیمت پایین میاد.
السلام علی السلطان علی ابن موسی الرضا،
سلطان ملک خراسان،
سلطان سرزمین ایران،
سلطان دل های پریشان،
سلطان چشم های گریان،
.... و سلام علی سلطان العشاق.
کسی می گفت ما فرمانده هرچه باشیم فرمان بردار عشقیم. ولی شما حتی فرمانده عشقید. سلطان عشقید.
پس سلام بر سلطان عشق.
نه اقرار باشد که کردار نیک تان به ما آموخته است. و مگر جز سلطان عشق که می تواند تن پیرمرد را در حمام بشوید و وقتی پیر مرد او را شناخت و خجالت کشید، حتی دلداری اش دهد.
... یا جز سلطان عشق که می تواند صدای التماس و جیک جیک گنجشکی که به عبایش نوک می زند را بشنود و برای نجات جوجه های گنجشک از خطر مار شتاب کند. حجت خدایید دیگر و مگر دانستن زبان حیوانات برای تان کاری دارد.
رأفت تان دیرینه بوده و هر کدام مان با قدم در صحن و سرای تان آن را با تمام وجودمان حس کرده ایم.
ایها الامام الرئوف:
ما همان جوجه های گنجشکیم که مارها بر در لانه شان چنبره زده اند و چشمانمان به رأفت تان است.
...می گویند محبتت آنقدر بی کرانه بود که دیگر محبت نبود ...که رأفت بود...وبرای همین است که همیشه صدایت می زنم یا امام رئوف...
بیبی زن زیرکی است. دوره خان و کدخدایی، زن خان چند پارچه آبادی بوده و خانه خان را میچرخانده. دایی جان میگفت : موقعی که هیچ کس توی آبادی رادیو نداشت ،آقام یک رادیو از شهر آورد. شب تا شب مردم آبادی خانه ما جمع میشدند و رادیو گوش میدادند.
همان زمان ، روزی بیبی وارد اتاق میشود و به قول خودش صدای نامحرم میشنود. هر چه میگردد کسی را نمیبیند. چادرش را روی سرش میکشد و یا الله یا الله گویان زیر تاقچهای که رادیو روی آن بوده، را میکشد و میاندازد در خانه. تنها رادیوی آبادی خراب میشود و مدتها رادیو نداشتند.
چند روز پیش تا بیبی وارد خانه خاله میشود ، دستگاه ماهواره را میبیند و میگوید بوی کفر میدهد و خاله ترسان و هراسان آن را جمع میکند.
دایی میگوید زن خان است دیگر گول نمیخورد. ولی من میگویم بنده مخلص خداست و شامهاش به خطا نمیرود.
ده سال از عمرش را در دانشگاه گذرانده بود. با این حال متواضع و محجوب مانده بود.
گفتم: پاک بودن در دانشگاه آن هم از نوع صنعتی اش شیوه پیغمبران است. آخر تو چگونه دست از حجابت برنداشتی و استاد و همکلاسی هایت را پدر و برادر تصور نکردی و نگفتی و نخندیدی؟ گفت: بیش از اینکه دینم را برای نسیه آخرت بخواهم، و از ذوق حلوای بهشت یا ترس از آبجوش جهنم بخواهم خودم را حفظ کنم به این نتیجه رسیدم که دین باید به درد همین دنیای من بخورد، آخرتش هم پیشکش. حالا هم از روزی که در جاده دین راه می روم و همکلاسی هایم را پسر خاله تصور نمی کنم هم بهتر درس می خوانم و هم در درس و کارم موفق ترم. هم هر دقیقه لنگ عشق کامبیز و طرب صوت منوچهر و جواب متلک هومن نیستم.