بعد از بیست سال برای دیدار اقوام و خویشان از اتریش همراه با نامزدش به ایران آمده بود. خانه ما هم یکی از جاهایی بود که به احترام پدرم برای میهمانی آمدند. هنوز ده دقیقیه ای از آمدنشان نگذشته بود که نامزدش با اشاره به همسرش گفت که می خواهد روسری اش را دربیاورد. به شیوه های مختلفی بیان می کرد که سختش هست، برایش قابل تحمل نبود، اینرا هر زبان نابلدی، از از حرکاتش می فهمید. دلم به حالش سوخت، بیچاره حق هم داشت. آخر او همچون طفلی بود که در عمرش نامی از بانوی بانوان، زهرا سلام الله علیها نشنیده بود، با زهرا مانوس نبود، از سیره و حجاب زهرا سلام الله علیها خبری نداشت. بی خبر بود که از دنباله نور چادر بانو غوغای کربلا ایجاد شده است؛ از حسین و علی اصغرش درکی نداشت.
همانجا بود که فهمیدم ما ها چه گنجی داریم. خدایا یاد زهرا و فرزندانش را در تمام وجودمان و زندگی مان جاری کن. با عطر وجود زهرا رونق زندگیمان را دو صد چندان کن.
می گفت مادربزرگم ایام جوانیش هر جور که خواست ؛گشت و آرایش کرد و حالا که پیر شده به من می گوید موهایت را بپوشان، حجابت را رعایت کن، با پسرها نگو،نخند. می گفت: چرا؟
گفتم: زوری که نیست، خوب، موهایت را نپوشان. هر جوری دلت خواست آرایش کن. حجابت را هم رعایت نکن. حجاب باید به جانت بنشیند، اگر به جانت ننشیند می شود 40 ،50 سانت پارچه مثلثی یا مستطیل شکل که بزور روی سرت می اندازی و جلو و عقب موهایت هم معلوم است.
فقط یادت باشد یک دلیل عقلی برای خودت پیدا کن که اگر یک درصد موقع پیری ات مثل مادربزرگت پشیمان شدی بتوانی با آن دلیل خودت را آرام کنی. ضمناً اگر تو به تجربه مادر بزرگت فکر نکنی و عمل نکنی و نوه های تو به تجربیات تو و نوهء نوه های تو به تجربه نوه های تو و... این سیکل ادامه پیدا کند، این زندگی با زندگی کبوترهای آرام در لانه هایشان گمانم فرقی نخواهد کرد.
سر نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقت بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابری از ریا می ماند اگر زینب نبود
در عبور از بستر تاریخ سیر انقلاب
پشت کوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود
ازکمالات این بانوی بزرگوار درجه بالای عرفان وخداشناسی اوست.
اگر مرتبه توحیدش قریب به مرتبه توحید حضرات معصومان نبود هرگز نمی توانست
سکاندار طوفان کربلا باشد.
بهره مندی جامعه از انسانهای بزرگ ،تاریخ ساز و فداکار نیازمند آن است که در درجه نخست از وجود زنان شجاع با ایمان عفیف و فداکار بهره مند باشد.
منبع:سایت تبیان
رضاشاه به عمارت حزب خلق که محل اقامت او در آنکارا بود مراجعت کرد، تا پاسی از شب نخوابید و در تالار بزرگ خانه ملت قدم می زد ...
و فکر می کرد و گاه گاه بلند می گفت، عجب! عجب!
وقتی چشمان شاه متوجه من شد که در گوشه تالار ایستاده بودم، گفت، صادق! من تصور نمی کردم ترک ها تا این اندازه ترقی کرده و در اخذ تمدن اروپا جلو رفته باشند.
حالا می بینم که ما خیلی عقبیم؛ مخصوصا در قسمت تربیت دختران و بانوان؛ ...
فورا باید با تمام قوا به پیشرفت سریع مردم مخصوصا زنان اقدام کنیم...
منبع: ماهنامه امتداد شماره60
یادش بخیر با آداب و اصول ترین مراسم خرید مامان، خرید چادر بود. بوی خوش کاهگل بازار وکیل و ادویه دارچین های مغازه های عطاری حال و هوای خوش خرید را دو چندان می کرد. خرید پارچه چادری از چند مغازه مشخص که فروشندگان با صفا و مومنی داشت؛ صورت می گرفت. هنگام خرید،مامان به مغازه دار تاکید می کرد ان شاء الله دستتان خوب باشد راه کربلا باز شود و به زیارت ابا عبدلله حسین برویم. انتهای خرید به نماز در مسجد وکیل یا حرم احمد بن موسی ختم می شد. آش ماست "حاجی حبیب"( آش فروش خیر شیرازی) هم ناهار ظهرمان بود. نزدیکیهای غروب هم دوخت چادر شروع می شد. اول با سلام و صلوات رو به حرم ابا عبدلله چادر را بر سرم می انداختند و بعد آن را برش می زدند. انگار نه انگار که دو متر پارچه می خواستند بر روی سرم بیاندازند،انگار که مراسم تاج گذاری بود. همین هم بود؛ تنها یادگار مادرم زهرا(سلام الله علیها) هم تاج بود (و هست)و می بایست مراسم تاج گذاری اش اینگونه با آداب و اصول باشد.
لباس هر انسان،پرچم کشور وجود اوست. پرچمی است که او بر سر در خانه وجود خود نصب کرده است و با آن اعلام می کند که از کدام فرهنگ تبعیت می کند. همچنان که هر ملتی با وفاداری و احترام به پرچم خود، اعتقاد خود را به هویت ملی و سیاسی خود ابراز می کند، هر انسان نیز مادام که به یک سلسله ارزش ها و بینش ها، معتقد و دل بسته باشد لباس متناسب با آن ارزش ها و بینش ها را از تن بدر نخواهد کرد. فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی
یک دختر 20ساله اهل لندن این چنین زیبا اثرات حجاب را توصیه کرده است:
«وقتی با حجابی، همه می دانند که تو مسلمان هستی، پس به سرعت می فهمند که تو اهل نوشیدن مواد الکلی، رفتن به
کلوپ و فساد اخلاقی نیستی؛ بنابراین از تو نخواهند خواست که با آن ها در آن مسائل همراه شوی».
صبح که رفتم بخش پایان نامه ها،مسئول مربوطه را موقر و باحجاب دیدم و در دل تحسین اش کردم. عصر، نزدیکیهای اتمام ساعت کار این بخش آقای "حشرماپور" صدایش زد و با هم گفتند و خندیدند و ای کاش خنده بود،قاه قاه بود سر موضوع سریال شب گذشته و ... ترک دیوار اتاق رئیس و ... . وقتی داشتم می رفتم دلم به حالش سوخت. یعنی چه نوع خودکم بینی یا خلائی وجود این دختر محجوب را آزار می داد که با این جور شوخی با یک مرد مریض بر طرف می شد.
من خودم وقتی به این مطلب بر خوردم تعجب کردم،فکر نمی کردم تلاشهام برای مستور بودن و بروز نداشتن و جلوه نکردن چنین انعکاسی
داشته باشه ،بخصوص که این مطلب یه اعتراف صادقانه از جانب خود آقایونه......
حالا بگذریم که زمانیکه من چادر روبه عنوان پوشش بیرون از منزل و برای حضور اجتماعی انتخاب کردم، خیالم راحت بود که زیبایی هام
پنهان شده ودوست داشتم خدا ازم راضی باشه و شیطون "تبرج"م{بروز(یکی از قوی ترین لغزشگاههای خانمها وقتیکه استفاده نادرست بشه)}
دق کنه....
بازم بگذریم از اینکه حتی اگه حفظ پوشش برام خطر جانیم داشته باشه ،منو از راهم منصرف نخواهد کرد،چه برسه به اینکه مثلا آقایون
دیگه همچین اعترافهای صادقانه ای هم نداشته باشن!
"آنان خوش اخلاق هستند ولی رفتارشان سبک نیست،شوخی هایشان نمکین است اما خشن نیست،سخن گفتن آنان راحت ،اما بدون
ناز و کرشمه است،پاسخ های آنها ملایم و بدون گزندگی است،لبخندهایشان خوشایند،اما محجوب و آزرمگین است،گام نهادن آنها با ابهت
اما بدون تحرک بیش از اندازه است،حالت کلی آنها شادمانه و همراه با نوعی آسودگی خاطر است.آنان آیینه های پاکدامنی و الگوهای
پارسایی میباشند،اگر جهان را به آنها دهندپا را از مرزهای ادب فراتر نمی نهند."
کتاب خانم نجیب زاده )اثرRichard Brathwait )
جالبه که نویسنده تکامل مردان رودر گرو خدمت به چنین زنانی می دونه.
خدایا همه دختران زمین رو به این باور برسون که مقلب القلوب و الابصار فقط تویی.